

مرد تنها
با صدای بی صدا ......
مثه یه کوه بلند ................
مثه یک خواب کوتاه ............
یه مرد بود یه مرد..................
با دستهای فقیر.......... با چشمهای محروم....... با پاهای خسته........
یه مرد بود یه مرد......
شب..... با تابوت سیاه نشست روی چشماش خاموش شد .......
ستاره افتاد روی خاک.........
سایه اش هم نمی موند هرگز پشت سرش........
غمگین بود و خسته...... تنهای تنها...........
با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه قطره قطره .........قطره آب.......
قطره آب........
در شب بی تپش.....این طرف اون طرف می افتاد ......
تا بشنوه صدا...... صدا .......صدای پا ........صدای پا.......
دوست.....
یه سکه نایاب گلدونه عتیقه ........
یه شعر نگفته رو لب بسته........
سوار موج نور با حافظه ای سرد بی گذشته .....
بی درد........ تنهای تنها .......
کنج یه قفس ......بی نفس..... بی هیچکس ........با حسرته یه سحر .......
هوا....... هوا........هوای پاک....... هوای پاک......
در شب بی خوابی از چشمه ستاره ..........
قطره قطره میچکه رویا.....رویا...... بر سر ما .........
صدای باد
اگر از صدای باد لرزه ای
با تنت هم زیست شد اگر بازگویی رازت پناه شب ها شد نگاهم را به یاد بسپار فر جه ها از یاد رفتنی است و تو با انزوا در هوای آزادی دلت بمان و یادگار زخمی را که دلم به دستت سپرد تنها دلیل گریز بدان... من در آن پس کوچه تردید رها خواهم ماند .....
عاشقی درد شیرینی است که درمان ندارد دردی که هيچ عاشقی خواهان درمان آن نیست
چشمم در انتظار تو تار شد نیامدی سالی گذشت باز بهار شد نیامدی بعدازتوسال هاست هنوزهم نشسته ام داغت به دل هزار هزار شد نیامدی
بدرود٬ بدرود ای عشق ديرين ای يادگار روزهای خوب و شيرين ای يادگار روزهای با طراوت ای از زمين تا آسمان كشور دل آيا تو بودی ؟ آنكس كه چشمان سياهش رازها با چشم من گفت؟ آنكس كه چشمم در فراقش اشكها ريخت؟ بـــــــاور نـــدارم! امروز مغرور بی اعتنا از نزد من يكدم گذشتی بر چهره زيبای تو مبهوت ماندم بر چهره بيگانه و نا آشنايت بر چشمهايت در اين زمستان غم آلود؛ يكروز با تو از خاطرات دور و شيرين در خيالم قصه گفتم از بيوفائي های تو بس ناله كردم آن روزها چشمان تو رنگی دگر داشت لبخندهايت؛ لبخند استهزا نبودند! آری دلم با تو از آن ايام ميگفت! اما چه شد آن مهر نور افشان كه ناگه ميدرخشيد از اوج چشمان سياهت تا ژرفنای ديده من ؟ چشمان تو اينك؛ زيباترين است قدت چه رعناست٬ آری چنين است! آخر چرا پيوسته با من می ستيزي؟ آخر چرا هر لحظه از من در گريزي؟ من خوب دانم! از عشق زيبائی دگر بيمار هستی وز ديدن هركس جز او بيزار هستی حالا تو و او ! ای عشق ديرين ؛ ای يادگار روزهای خوب و شيرين زين پس ازين ديوانه دلخسته بگـــذر از رنجهای يك دل بشكسته بگـــذر بدرود٬ بدرود ای عشق ديرين
ای يادگار روزهای خوب و شيرين! ای يادگار روزهای خوب و شيرين!
معشوقي را كه چشم انتخاب كند ... چه بسا كه محبوب دل نشود ... اما آن را كه دل پسندد ... بي گمان نور چشم خواهد شد. عشق
|